رضا قلى خان ( هدايت )

200

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

شعر بيا كه فصل بهار است تا من و تو بهم * بديكران بكذاريم باغ و صحرا را بىآب با همزهء ممدوده بمعنى بىرونق و بىطراوت و بىبها مىباشد چنان كه كفته شعر بىآب شد زبان عرب پيش چشم من * از ننك يك جهان ادب آموز بىادب و بمعنى خجل و شرمنده نيز كفته‌اند و بياب بر وزن شتاب مرادف خراب است كه آباد نباشد ابو المعالى رازى كفته شعر منازلى كه بدى جايكاه راحت من * شده ز دورى تو سربسر بياب و خراب بعضى يباب خوانده بتقديم يا چنان كه بويه را يوبه خوانده‌اند و خطا است به ياد بكسر اول بر وزن زياد بمعنى بيدارى و هوشيارى كه نقيض خواب و مستى است آورده‌اند مثالى از آن نديده‌ام بيارش در برهان بمعنى زن پير كفته و بمعنى علاج و چاره نيز نوشته بياره بر وزن شماره بمعنى درختى كه ساق آن افراشته نبود مانند خربزه و هندوانه و خيار و كدو بياستو بكسر اول و سكون سين بىنقطه و فوقانى بواو رسيده بمعنى خميازه و بوى دهان و كنده دهان را نيز كويند و آن را سكنج نيز خوانند معروفى بمعنى اول كفته شعر بياستو نبود خلق را مكر به دهان * ترا بكون بود اى كون بسان دروازه فخرى كفته شعر نسبت ترا به بخشش و كوشش با بر و شير * كفتم كنم و ليك نمىآيدم نكو زيرا كه آن چو دودى باشد سياه رنك * وين نيز كربه‌ايست پلشت و بياستو بياغاريد بياغاريد و بياغاريدن و بياغاشت و بياغشت بمعنى خيسانيد و نم كرد و آميخت و سرشت همه در الف ممدود در آغاريدن كذشت بيانك بكسر اول و سكون كاف كياهى باشد كه از آن بوريا بافند بيانه بر وزن زمانه شهريست بهندوستان كه از آن نيل بسيار خيزد كه بدان چيزها رنك كنند بياه بر وزن سياه نام رودخانه‌ايست بزرك در ولايت لاهور حكيم فرخى كفته شعر با توانائى و قدرت بهراسيد همى * پيل از آن شير كه كشتى بلب رود بياه بىباك بمعنى بىترس و بيم باشد يعنى دلاور با تهوّز زيرا كه باك بمعنى ترس و خوف باشد خواجه حافظ كفته شعر هزار دشمنم ار مىكنند قصد هلاك * كرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك بىبى بكسر هر دو با و سكون هر دو ياء زن نيكو و كدبانوى خانه انورى كفته شعر شيوهء اهل زمانه پيشه كن بكزين غلام * در حضر خاتون و بىبى در سفر اسفنديار بيتا با اول بثانى رسيده فوقانى بالف كشيده در لغت زند و پازند بمعنى خانه است كه به عربى بيت خوانند و پستانه بر وزن بيكانه بمعنى بيكانه و نقيض آشنا است اين نيز بلغت زند و پازند است بيجاد بر وزن ايجاد مخفّف بيجاده است يعنى ياقوت كم‌بهاء حكيم عنصرى كفته شعر رخى چون نوشكفته كل * همه كلبن برنك مل همه شمشاد پر سنبل * همه بيجاد پر شكر قطران تبريزى كفته شعر نار است بجاى لاله بنشسته * سيب است بجاى سوسن استاده آلوده زحان او به خون و مى * واكنده دهان اين به بيجاده خاقانى كفته شعر درين فيروزه طشت از خون چشمم * همه آفاق شد بيجاده معدن و بعضى كفته‌اند سنكريزه‌ايست كه مانند كهربا كاه را جذب كند و اين بيت حكيم فرخى مؤيد اين معنى است شعر چنان كه تيغش برداشت زان لعينان سر * ز روى ناخن بيجاده برنكيرد كاه حكيم انورى نيز كفته در روزكار عدل تو از جذب خاصيت * بيجاده از تعرض كاه است برحذر بعضى كفته‌اند بيجاده پر مرغ را نيز جذب كند شيخ آذرى كفته شعر مىكشد موى سنكك ساده * همچو پرهاى مرغ بيجاده بيجن بر وزن و معنى بيژن كه پسر كيو باشد و در ژاى فارسى خواهد آمد بيخ‌پشم بكسر خاء كنايه از كوشت كوسفند است بيخسته به وزن بيدسته بمعنى درمانده و عاجز كفته‌اند و آن در حقيقت پى خسته يعنى لكدمال شده مىباشد و در باى پارسى خواهد آمد بيخ كوهى با كاف بواو رسيده بيخ تفتى است كه شوكران باشد و بهترين آن از تفت يزد حاصل شود بيخويش بمعنى بى خود و بيهوش آن را بيخويشتن نيز كويند مولوى كفته آن خواجه را در نيمشب بيداريئى پيدا شده * تا روز بر ديوارها بيخويشتن سر مىزند بيد نام كرمى است كه كتابها و كاغذ و جامهاى پشمين را بخورد و تباه سازد ديكر نام درختى است مشهور و بىثمر و سايهء آن در تابستان مطلوب وقتى كفته‌ام شعر حقيرم اى چمن پيرامبين كر بىثمر بيدم * كه از جان سايه‌ام جوئى چو بر سر تافت خورشيدم ديكر نام ديوى بوده از ديوان مازندران كه در قصّهاى شهنامه